لعنت به شام تار دو چشم
سیاه فام
لعنت به تو وهرچه عشق
ناتمام
لعنت به چشم من که ترا
دیدم ای دریغ
لعنت به شعر ها که گرفت
از چشات وام
لعنت به چشم های من و
ارزوی من
لعنت به بغض های فرو
مانده در صدام
گفتی به من پدرم میکنی و
خود
مادر که میشوی و در اغوش
بچه هام
که می کشی و به دستان
کوچکش
بوسه تو میدهی که بگوید
همین کلام
ای مادر عزیز ببین عاشق
تو ام
اشک مرا ببین و نرو اشک
بی صدام
افسوس کودکی به ان دل
ببسته ام
در عمق بی وفایی تو مرد
بی وفام
این کودک من است که فریاد
میکند
از عمق واژه های فروخفته
در کلام
لعنت به زندگی و چکاچاک
واژه ها
لعنت به عشق تازه تو مام
بی مرام
این کودک من است که زاده
نشد هنوز
حتی پدر نداشت ببوسد سرش
مدام
این کودک من است تو ای
دختر بهار
کشتی تو بچه ام که ندیده
تو را تمام
[شاعر سخن نگفت همین بود
ماجرا
پایان دردناک زن و مرد
قصه ها
پایان دادگاه غم انگیز
زندگی
در انتهای مبهم تکرار
های ما
شاعر سخن نگفت سکوت
دوباره شد
تا ناله های شعر بگوید غم
ترا
شاعر ستاره شد به دل شعر
رفت و مرد
تا از درون شعر ببینی
ستاره ها
رقصنده شاعرند و گریان چو
نای نی
مانند حجم بغض در اندیشه
صدا
شاعر ستاره بودو شب چون
ستاره ها
شاعر سخن نگفت همین بود
ماجرا]
ابیات داخل کروشه صدای درونی شعر میباشند